
حمید ؛ امدادگری که برای نجات همرزمش از سنگر بیرون آمد ، زخم او را بست و پیشانی خودش میزبان گلوله ای آتشین شد.
محمد ؛ آنقدر در والفجر 8 آرپی جی زده بود که از هر دو گوشش ، همین طور خون شره می کرد.
اسماعیل ؛ غیرتش قبول نکرد که صبح به صبح کرکره مغازه خواربار فروشی اش را بالا بکشد و از پشت شیشه ، تشییع جنازه شهدای محلش را تماشا کند.
بهرام ؛ وقت خواستگاری شرط کرد که تا پایان جنگ – هر چند سال که طول بکشد – پای دین و میهنش خواهد ایستاد.جنازه اش را درست در روز پایان جنگ آوردند.
امین ؛ فقط توانست عکس دوقلوهای زیبایی که خدا به او داده بود را ببیند. دو روز قبل از آن که به مرخصی برود و کودکانش را در آغوش بکشد ، ترکش توپ ، گردنش را زد.
سید محسن ؛ در شب عملیات ، داوطلب شد تا از روی میدان مین رد شود و راه را باز کند.خودش تکه تکه شد.
علیرضا ؛ 20 سال بعد از این که رفت ، مقداری استخوان تحویل مادر پیرش دادند: این علیرضای توست!
صادق ؛ برای این که گروه از معبر بگذرد ، به تپه ای در جهت مخالف رفت و شروع کرد به تیراندازی کردن تا حواس عراقی ها را به سمت خود جلب کند...گروه گذشت ولی هنوز از صادق خبری نیست که نیست.
بهروز ؛ دیده بانی که در جزایر مجنون ، در محاصره بمب های شیمیایی قرار گرفت ؛ جنازه اش انقدر تاول زده بود که به سختی می شد فهمید این همان بهروز خوش خنده ای است که همیشه خدا کلی لطیفه برای تعریف کردن داشت.
عبدالله ؛ عراقی ها برای زهر چشم گرفتن از بقیه اسرا ، او را سینه خاکریز گذاشتند و 10 نفر ، هرکدامشان یک خشاب کلاش به بدن زخمی اش خالی کردند. بچه هایش فقط تصویری مبهم از پدر در ذهنشان مانده است.
مهدی ؛ روی قایق بود که زدند ؛ خودش و قایقش را آب به سوی خلیج فارس برد و هیچ کس هرگز ندیدش.
رسول ؛ همسرش سال هاست که بر سر قبری که می داند شویش در آن نیست فاتحه می خواند و به چشمانی که در قاب عکس بالای مزار به چشمانش زل زده اند ، نگاه می کند و عاشقانه اشک می ریزد.
و دهها و صدها هزار حمید و محمد و اسماعیل و بهرام و امین و سید محسن و علیرضا و صادق و بهروز و عبدالله و مهدی و رسول و ... به زیر خاک رفتند یا در آسایشگاه های جانبازان ، به سختی روزگار می گذرانند تا در 1391 خورشیدی و سال های قبل و بعد آن ، وقتی سر سفره هفت سین نشستیم ، تنها منتظر صدای توپ تحویل سال باشیم نه دل نگران بمب هایی که خود و هفت سین مان را زیر و زبر کنند.
ما ایرانیان ، این صاحبان و ساکنان و مردمان مرز پرگهر ، حتماً به آن اندازه شرافت و شیدایی داریم که مهربان ترین هموطنان مان را که هنوز با نگرانی نگاه مان می کنند فراموش نکنیم.
آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست
آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا
بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت..!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیر خنده ،
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی..

مطالب مرتبط:
به یاد تمام عزیزان مبتلا به سرطان

"آرتیست"(هنرمند) بی شک پدیده ی امسال سینمای جهان است.فیلمی ساده ،خوش ساخت با داستانی آشنا و همه کس فهم که نیازی به تعابیر پیچیده و رمز گشایی های آنچنانی ندارد.اینکه فیلمی صامت پس از گذشت این همه سال از افول و در حقیقت نابودی این سبک اینطور مورد تقدیر و تحسین قرار گیرد جای بسی تعجب دارد.
داستان "آرتیست" در سال 1927 می گذرد."جرج والنتاین" خوش تیپ ستاره ی بی همتای فیلم های صامت است و با حرکات و رفتارش خودشیفتگی و شهرت فراوانش را به رخ بیننده می کشد.او در مراسم افتتاحیه ی یکی از فیلم هایش با "پپی میلر" آشنا می شود و در فیلم بعدی اش نقش مکملی به او می دهد.در طول فیلم می بینیم که هر چقدر زندگی هنری و عاطفی "جرج" رو به قهقرا می رود بالعکس "پپی" در کارش موفق تر می شود.این داستان ساده و سر راست با پرداختی به غایت هنرمندانه شایسته ی جایزه است چرا که طرح چنین موضوعی که بارها و بارها در سینمای آمریکا و جهان استفاده شده خود بیانگر سیاست بی رحم دنیای هنر است. در واقع اصل کلام فیلم این است که مردمی که روزی تو را می ستایند فردا قلب خود را به دیگری می دهند و فرداها و فرداها ی بعدتری می آیند و شهرت زود گذر کسی که روزی خود را هنرمند می نامید را با خود می برند.در حقیقت آرتیست بیش از آنکه که سرنوشت محتوم بازیگران را نشان دهد به غیر پیش بینی بودن هالیوود می پردازد.هالیوودی که نامش در گذشته به عنوان "سرزمین هالیوود" بر فراز کوه های کاهونگا خودنمایی می کرد.
"میشل هازان ویشس "که در کارنامه ی هنری اش اثر قابل اعتنایی ندارد فیلم نامه ی "آرتیست" را شخصا نوشته و فیلمش را با عواملی فرانسوی جلو دوربین برده که سابقه ی کار با وی را داشته اند .قاعدتا از فیلم صامت انتظار دیالوگ نمی رود اما موسیقی سنگین و با شکوه فیلم به راستی غراتر از هر دیالوگی است و چنان فضا را پر می کند که کمبود لفظ و کلام به چشم نمی آید.موسیقی فاخر فیلم که توسط "لودویک بورس "ساخته شده به راستی برگ برنده ی آن است و چنان بار دراماتیک،کمدی و رمانتیک فیلم را به زیبایی کم و زیاد می کند که بیننده بیش از چشمان خود، گوش هایش را به "آرتیست" می سپارد! و به یاد داشته باشید این یک فیلم صامت است
بازیگران اصلی فیلم محدودند اما درخششی خیره کننده دارند."ژان دوژاردین" که پیش از این عمده فعالیتش در آثار "هازان ویشس" بود در این فیلم فرصتی می یابد تا عرض اندام کند و با ظاهری شبیه به "کلارک گیبل" جابرجا دل از بیننده برباید.بازی خوب و حس گیری های به جای "ژاردین" نشان از هوشمندی و توانایی بالای او دارد.کنترل احساسات و تسلط کامل بر میمیک صورت سبب می شود صحنه ی زیبایی خلق شود که در آن سوپراستار از همه جا وامانده در ویترین مغازه خود را در کت و شلوار مجلل گذشته اش ببیند و فر و شکوه روزهای شهرت و ثروت را به یاد آورد.همچنین صحنه ای که عصبی و پریشان با شنیدن صداهای اطرافش پی می برد که دورانش سر آمده و دیوانه وار فریاد سر می دهد."برنیس بژو" در نقش "پپی" آن اندازه خوب ظاهر شده که او را به اندازه ی یکی از بازیگران عصر صامت سینما، حرفه ای بدانیم و از تماشای ادا و اطوار های سبک قدیمی ، تند تند مژه زدن و لب غنچه کردن هایش بخندیم."ژاردین" و" بژو" در کنار هم بی اغراق یکی از بهترین زوج های سینمایی را شکل داده اند و نگارنده را به این فکر می اندازند که اگر این دو دیالوگی داشتند چقدر خوب در مقابل هم از پسش بر می آمدند.
جالب آنکه یکی از نقش های کلیدی این فیلم کم بازیگر سگ" جرج "است. سگ در این داستان المان یار وفاداری است که در لحظات سخت و درماندگی، صاحبش را تنها نمی گذارد و حتی او را از مرگ نجات می دهد.درست بالعکس همسر "جرج" که به راحتی و بی کمترین احساسی او را ترک کرد.این گونه شخصیت پردازی و قائل شدن کاراکتر برای حیوانی دست آموز در فیلمی به غایت هنری تا حدی فیلم را به مرز تجاری رسانده اما سکانس های حضور سگ شیرین و گیراست و بیننده را از اندک رخوت و سستی که صحنه های بعضا یکنواخت فیلم به جانش می اندازند نجات می دهند.یکنواخت از جهت رنگ های سیاه و سفید و خاکستری که جلوه ی بصری چندانی ندارند و سینماروهای پاپکورن پسند را تا حدی دلزده می کنند اما همان مخاطب عام هم محو داستان عاطفی "آرتیست" می شود و عشق پاک و ساده ای را به تماشا می نشیند که بی هیچ صحنه ی پورنوگرافی(چنانکه معمول است)به تصویر کشیده شده است.
البته باید گفت امسال "آرتیست" در شرایطی به چشم آمده که رقبای چندان قدرتمندی ندارد به جز "هوگو" اثر "مارتین اسکورسیزی" که آن هم به مانند" آرتیست" ادای دین به تاریخ فیلم و به قولی"سفر به رویای سینما"ست.باقی آثار چنگی به دل نمی زنند ودر زمینه ی بازیگری هم هنرمندان شاخصی چون "جرج کلونی "مرتبا خود را تکرار می کنند.(فیلم نسل ها)پس شانس" ژاردین" و "هازان ویشس" را برای کسب مجسمه ی طلایی باید بالا دانست.
صحنههایی از فیلم بار روانشناختی و نمادینی دارد که نمیتوان از آن گذشت:
اینکه ابتدای فیلم برای شکنجه از وسیلهای استفاده میشود تا گوش فرد را از صدایی مهیب آسیب بزند تا راز ناگفتهای را بگوید و این راز، همان "ناطق" بودنست، اشاره جالب و پر بحثیست بر عدم پذیرش واقعیت، تحول فردی، اجتماعی و حتی برخورد شدید با سایه!
در جای دیگری دوربین از روی کفش نوی پپی (برنیس بژو) به کفش کهنهی جورج میرود که نماد پای افزار برای رفتن راهیست که یکی نو و دیگری کهنهست.
در صحنهای به دنبال افسردگی جورج والنتین که در مقابل سایه افتاده بر دیوارش میایستد و به او میگوید: "احمـــــــــــــق مغــــــــرور" !
و درست صفاتی که سایهی او هستند کار دست جورج قصه میدهند!
و در انتها وقتی که آرتیستها، رقص خلاقانه و جدید زندگی را شروع میکنند و فیلم رو به پایانست، با نفس نفس رقصندهها، که حاکی از زحمت زیاد کارگردان و همهی دستاندرکاران" آرتیست" و حتی سینمای جهان در پروسه رشدست، سکوت شکسته و کلمهی " پرفکت "شنیده میشود که احسنتیست بر شکوفایی انسان!
واقعا فیلم کامل و عالیست و این را خود " هازاناویسیوس" نیز میداند. فیلمی که با دیدنش میتوان با واقعیت زندگی و نقشهای زودگذرش آشنا شد.
جوایزی که فیلم آرتیست در اسکار دریافت کرد:
1. بهترین طراحی لباس
2.بهترین موسیقی اریژینال
3.بهترین کارگردانی
4. بهترین بازیگر نقش اول مرد
5.بهترین فیلم
مطالب مرتبط:
اصغر فرهادی پس از گرفتن جایزه اسکار چه گفت؟